تبليغاتX
من و سارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 21:53  توسط سارا  | 

با زیر دستان چگونه باید رفتار کنیم :

 

کارهای زندگی مانند کارخانه ای است که عده ای کارگراند و کارهای سخت را انجام می دهند عده ای سرکارگرند و کارگران زیر دست آنها کار می کنند و همه سرکارگران و همه کارگران باز زیر دست چند مهندس مشغول کارند وتمام آنها باز زیر دست رئیس کارخانه اند و مجبورند از او پیروی کنند . در زندگی هم همیطور است یکی زارع است و یکی داروغه است یکی کدخدا ست یکی شهردار است یکی سفور ، یکی آقاست یکی نوکر یا کلفت . باید همینطور باشد تا زندگی بگذرد زیرا یک نفر نمی تواند تمام کارها را خودش انجام دهد اما کسی که چند زیر دست دارد نمی تواند با آنها به بدی رفتار کند . در دین اسلام همه مردم با هم برابرند آقا ، نوکر ، شاه ، گدا ، ارباب ، و رعیت هیچکدام بر هم برتری ندارند .

خداوند در قرآن می فرماید :( ای مردم جهان ما همه شما را از مرد و زن آفریده ایم و هیچ کدامتان برتری ندارید تنها کسی که از همه تان ئر نزد خداوند بهتر و بالاتر است که پرهیزگارتر و دانشمندتر باشد .)

حضرت پیغمبر می فرماید : ای مردم جهان همه تان فرزندان یک پدر  و مادرید (یعنی همه ما برادر و خواهرید) و همه تان از خاک آفریده شده اید و نباید نسبت به یکدیگر ظلم و ستم بکنیم .

سعدی شاعر شیرازی ما می فرماید :

دل زیر دستان نباید شکست            مبادا که روزی شوی زیردست

حضرت علی علیه السلام زیر دستی داشت به نام قنبر غذا و لباس و خانه او و زیر دستش یکی بوده همیشه دو تا جامه برای خود وی  می خرید و آن را که نوتر و بهتر بود به وی میداد و کهنه اش را خود می پوشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 21:38  توسط سارا  | 

پرهیزگاری :

 

خداوند در قرآن می فرماید : ( کسی که از همه پرهیزگارتر است در پیش خدا از همه عزیز تر است ) این آیه به خوبی مقام بلند پرهیزگاران را به ما نشان می دهد نه پول نه ریاست نه شهرت زیاد هیچکدام برای انسان ارزشی بوجود نمی آورد فقط کسانی که پرهیزگارند در نزد خدا و در پیش مردم دارای مقام و ارزش بسیارند .

پرهیزگار کسی است که به تمام دستورات علم و اخلاق و رفتار کند و نیروی اخلاقی یا وجدان او بسیار نیرومند باشد و پول دوستی ، زورگوئی ، ظلم و ستم ، جاه طلبی ، پستی ، حسد ، خودخواهی ، چاپلوسی و ترس نداشته باشد برای مردم کار کند و تنها به خاطر خوشنودی خدا وکوشش نماید کسی که فقط برای پول یا به دست آوردن شغل مهم یا خشنودی رئیس و ارباب دست به هر کاری می زند پرهیزگار نیست .

پرهیزگار همیشه به یاد خدا و به فکر مردم و مملکت است و خود را فراموش می کند خیلی دنبال پول و کیف و عیش خودش نمی رود و وقتی مردم در سختی بسر می برند ، نان ندارند ، رنج می برند ، نمی توانند در خانه بشینند و خوب بخورند و خوب بخوابند و آسوده خیال باشند .

حضرت علی با ان مقام و بزرگیش برای دیگران و حتی جهود کار می کرد . باغ های خرما را با آب چاه آب می داد و با دست خود قنات میکند و زنش دختر پیغمبر اسلام جو را با دستش آسیاب می کرد و نان می پخت .

دکتر گاندی پیشوای مردم هندوستان بود و وقتی مرد یک اتاق ، یک جفت کفش چوبی تسمه دار ، یک کاسه چوبی و یک عینک از خود بجاگذاشت و لباسش یک تکه کرباسی بود که به خودمی پیچید .

 عمر برای آنکه به فرمان اسلام رفتار کرده باشد فرزند خود را با شلاق آنقدر زد تا مرد . پرهیزگار اینهاست و ما در تاریخ می خوانیم تا با این پرهیزگاران آشنا شویم و ار آنها پیروی کنیم شما بارها داستان کربلا و کشتن حضرا حسین و ستم ها و نا پرهیزگاری های یزید و عمر سعد را خوانده اید عمرسعد آن همه جنایت ها و خونریزی ها را در کربلا می دانید ؟ برای چه انجام داد و آن همه ننگ و پستی را بخود خرید ؟

 

پرهیزگار باش که دادار آسمان

فردوس را جای مردم پرهیزگار کرد

 

 

عزیزترین شما پرهیزگارترین شماست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 21:34  توسط سارا  | 

 

اما این بار من شروع می‌کنم:

-        سلام سارا...

-        سلام...

-        خوبی؟

-        بهترم...

-        پری شب چِت بود؟

-        هیچی، عین همیشه ... دلخوری‌ها و ناراحتی‌هایِ بی‌نتیجۀ همیشگی ... بازم حرس خوردن‌های بی‌دلیل ...

-        امروز چی؟

-        آره ... دوباره ...

.

.

.

توضیح میدم که چی شد و چی گذشت ...

-        مامانت چی؟ ... اون چی ...

-        اونم : ...

-        نه ... اینجوری نگو ... مامانا همشون وقتی به این سن میرسن تحملشون کم میشه. میدونی چرا؟

-        خوب معلومه که نه؟!

-        تو فقط نگران خودتی و آینده خودت ... تو فقط مسئولیت خودت رو داری اما اون چی ... هم باید به تو فکر کنه ... هم مسعود ... هم مهرداد ... هم منا ... حتی مژده که ازدواج کرده ... یا حتی مسلم که ...

-        درسته ...

-        حق داره کم تحمل باشه ... این توئی که باید اینو بفهمی و مراعات کنی ...

-        آره خوب ... ولی منم تا یه حدی ...

-        تا یه حدی چی؟ تا یه حدی تحمل داری؟ ... نه اینو نگو ...

-        پس ...

-        تبصره نداره ... وقتی اینجوری می‌شه اولین چیزی که یادت میاد این باشه: مامان الان آتیشِ و من آبی می‌شم بر آتیشِ اون ... همین ... تو باید این شرایط رو از بین ببری ...

.

.

.

ادامه میدی و دلیل میاری بیشتر و منطقی تر ...

تو همین فاصله به این فکر می‌کنم که چقدر دیر از کوره در میرم ... چقدر تحمل می‌کنم ... به غصه خوردن و در خود ریختن و فروبردن ... اما ... اما ... وای از اون وقتی که دیگه لبریز بشه کاسه صبرم ...

.

.

.

بازم متقاعد می‌شم ... و به خودم قول میدم که باز هم ضریب تحملم رو بالاتر ببرم ... خیلی بالاتر ... قولِ قولِ قول ... ولی با این حال قول نمیدوم بازم بهش عمل کنم ... چون: هیچوقت هیچکس نمیتونه خودش رو پیش بینی کنه ... حتی اگر شرایطی دوباره، سه باره یا صدباره براش رخ بده ...

-        ممنون لطف کردی ...

-        مواظب خودت باش ...

-        تو هم ...

-        در پناه خدا ...

-        یا علی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 2:39  توسط مژگان  | 

 

...

به تو فکر می کنم:

-        سارا زنگ نزد!

صدای تلفن...

طبق معمول این چند شب...

راس ساعت...

-        دیشب هم زنگ زدم 12:30 ، نبودی!

-        آره؛ تازه ساعت 11:15  رسیدیم علی مهزیار.

چه چسبید، چه آروم بود و خلوت، چه بی اراده یاد تو افتادم، همون اول...

ادامه می دیم:

.

.

.

می گیم. از همه اونهایی که جز تو برای من و یا شاید من برای تو، کسی نیست که بفهمه. می گیم و لذت می بریم. بارهای بار می گی: «خدایا شکر»

-        خدا چقدر بزرگه!

-        بی نهایت.

-        چه کمیم!

-        قدر بزرگی اش.

-        چه کم کاری کردیم!

-        قدر دوری مون.

-        چه مشتاقیم!

-        قدر روسیاهیم... ما چه زود بزرگ شدیم... زود پیداش کردیم...

-        ولی معنی اش رو نفهمیده؛ گم کردیم.

-        چه زود زندگی ما رو به خودش کشید.

-        چه زود فهمیدیم...

-        خوبه! عالیه! وقت کمتری می بره... واسه تجربه تو دیر زمان...

-        می گی دوباره- : خدایا شکرت واسه همه داده ها و نداده هات!

-        و همه گرفته هات ... چه بی دلیل و بی حکمت نگرفتی...

-        دلم می سوزه! گاهی می گم واسه گاهی رسیدن ها زیاد زحمت می کشم اما... فکر می کنم بی نتیجه است.

-        نه اشتباه نکن ... قبل از رسیدن باید قدر درک مقصد بزرگ بشی ... تا وقتی رسیدی درکش کنی ... باید لیاقتش رو داشته باشی ...

-        سخته!

-        تخم مرغ نپخته دوست داری؟ آرد چی؟ شکر و روغن جامد (یا مایع چه فرقی میکنه؟!) می خوری؟

-        نه!

-        معلومه نه! چون منم نه! همه هم نه! اما واسه خوردن کیک...

-        امون نمیدم ...

-        منم نه! همه هم نه! پس صبر کن ... بهش ایمان بیار ... به مقصد ... به اونی که نزدیکت می کنه ...

-        می ترسم از دست بره!

-        نه! اشتباه نکن ... اشتباه منو تکرار نکن ... به این که یه وقتی ممکنه تنها کسی که داری، ارزشمند ترین دارایی ات رو از دست می دی ... اصلا فکر نکن ... عوض اش با اون یکی شو ... اونو زندگی کن ... غرق شو تو وجودش ... به از دست دادن فکر نکن که جز هراس چیزی نداره و اگر (که نه حتما) یه روزی اتفاق افتاد ... زبونم لال ... لال ِ لال ِ لال ... جز فرو ریختن نتیجه ای نداره ...

-        باشه!

-        قول بده ...

-        قول ِ قول ِ قول ...

.

.

.

به هم قول میدیم امشب بریم سراغ اونی که باید ...

-        باید برم ...

-        آره منم بعد از مدتها ... شاید بعد از سالها ...

-        و رنجی که بابت این همه دور افتادگی می کشیم ...

-        می دونی چرا؟

-        چون یه زمانی به درکش رسیدیم ... یه زمانی خیلی زودتر از اونی که باید ... به خاطر اینه که حالا فرقش رو میدونیم و حس می کنیم ... فرق داشتن و نداشتن اش ... بودن یا نبودنش ...

-        قبول دارم ...

-        مثل همیشه ...

-        به خاطر نزدیکی مون به هم دیگه ...

-        چه خوبه که می فهمیم همدیگه رو اینقدر ...

-        خدا رو شکر (باز هم!)

.

.

.

به همین سادگی ... دو ساعت می گذره ... ولی باز هم خیال رفتن و دل کندن نداریم.

-        بریم؟!

-        بریم ... 2 نصفه شبه ها

-        فردا کار داری؟

-        آره ... بچه ها امتحان دارن ... ساعت 8 ...

-        خوب برو دیگه ... بیدار نمی شیا...

-        می شم ... شده عادت!

باز هم دل دل می کنیم واسه رفتن ... ولی نه باید بریم ... باشه ... می ریم ...

-        در پناه خدا ...

-        یا علی ...

 

باز هم تو شروع کردی و من پایان دادم ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 2:44  توسط مژگان  | 

 

 

اومدی ...
بعد از دو سال ...
دلم واست تنگ شده بود ...
دیدمت ...
خوشحال شدم ...
تو پوست خودم نگنجیدم ...
پریدم تو بغلت ...
موندی با من ...
گفتی با من ...
شنیدی با من ...
عین همیشه ...
بهترین گوش شنوای دنیا ...
ناب ترین سنگ صبور ممکن ...
آروم شدم ...
دلم باز شد ...
قصد رفتن کردی ...
خیلی زود ...
رفتی ...
به محض رفتنت دلم تنگ شد ...
غصه ام گرفت و ...
کاش مونده بودی ...
گفتیم :
چرا گاهی خدا، بعضی از آرزوهای ریز آدما رو که خیلی بزرگ نیستن ...خیلی هم خوبن ... نادیده می گیره؟
گفتیم:
خدایا! مگه آرزوی خیلی بزرگی ِ ؟!
اینکه کاش ما خونمون توی یه شهر بود؟!
.

.

.

بودی با من ...
مثل همیشه ...
نزدیک تر از همیشه ...
خوش گذشت...
اما گذشت ...
حالا من
دلم واست تنگ شده ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 13:20  توسط مژگان  | 

 

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه بدل شود!

عشق عادت دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دیگر گون شدن. تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشتق همچنان عشق بماند؟

عشق تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه.

جام بلور تنها یک بار می شکند. می توان شکسته اش را، تکه هایش را، نگاه داشت. اما شکسته های جام و آن تکه های تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.

بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:28  توسط مژگان  |